یادداشت//اعضای تیم سحر همراهان خستگی ناپذیر مردم

از وقتی که این خطه را ترک کرده بودیم، دل و جان و فکرمان همچنان با این مردم بود می دانستیم که هر چه بگذرد و تب و تاب های تلگرامی بخوابد این مردم تنهاتر می شوند. پس نباید می گذاشتیم چشمان آبی و دستان کوچک کودکان کُرد منتظر بمانند. و این چنین شد که کوله ها را برداشتیم و عزم دوباره رفتن کردیم.

‎رفتیم تا عزیزانمان را ببینیم، رفتیم که برای سال نوی در پیش مقدار تازه ای عشق جمع کنیم و جیب هایمان را پر از دعای مادران کُرد کنیم. روستا به روستا در جستجو بودیم، هر جایی که حتی نشانی از یک چادر یافتیم توشه شادیمان را زمین گذاشتیم و شروع کردیم، هر کداممان میدانستیم سهممان چیست.

یکی سهمش نشاندن شکوفه های لبخند بر لبان کودکان بود با هر ابزاری که داشت گاهی یک توپ و گاهی یک عروسک. دیگری سهمش غرق کردن کودکان در عالم قصه ها بود و یکی دیگر دردهای کوچک و بزرگ پدران و مادران را التیام میداد.

‎سهممان را که انجام میدادیم باز دلمان آرام نمیگرفت، آخر نمیدانید همکلامی با یک کُرد چه حسی دارد. بعضی هاشان فقط گوش شنوا میخواستند که بشنوی حتی اگر در توانت نیست کمکی بکنی.

‎بعضی هاشان فقط دعوتت میکردند تا در کپر خودساخته زیبایشان که چقدر شبیه تر به خانه بود تا خانه های ما، در فنجان گل سرخی یک چای گرم بنوشی.

بعضی هاشان اما هیچ چیزی نمی گفتند،غم داشتند مثل مبینا که بعد از مادرش و برادرانش دیگر نخندیده بود، اما مگر میشود روز تولدش آنجا باشیم و بگذاریم این غم برای همیشه در دل کوچکش لانه کند؟ رفتیم و این طلسم را شکستیم و وقتی او خندید دنیا پر از صدای خنده شد.

اما زمان جدایی که میرسید، رویشان را می بوسیدیم و می گفتیم: ما میرویم اما دیگرانی خواهند آمد که درست است زبان و لهجه و دیارشان با ما فرق دارد اما لباسشان همین است و روی پیشانیشان ماه قرمز می درخشد.

‎این را که می گوییم دلشان آرام میگیرد که در این هیاهوهای مجازی، هلال قرمز هیچگاه رهایشان نخواهد کرد. می سپارندمان به خدا و می گویند: ثابت کردید که حرفتان حرف است.

راضیه رحمانی _عضو تیم سحر استان قزوین

شما هم نظر خود را ارسال کنید