یادداشت//وداع با سرزمین عشق و آوار

دلم را در میان چادر های سفید جا میگذارم، قلبم را در دستان گرم مادران کُرد جا می گذارم، نگاهم به دنبال خنده های کودکانه می ماند. در خاطراتم، خاطرم همچنان اسیر چشمان آبی کودکان این سرزمین است…

این فقط جسم من است که کیلومترها از سرزمین عشق و آوار دور می شود، شاید بار دیگر که برگردم آواری نباشد اما حتما عشق تا ابد در هوایش جریان خواهد داشت.

ما جوانانی بودیم که کودکیمان را در میان کودکان روستاهای سرپل ذهاب باز یافتیم وقتی دستانشان را می گرفتیم و شعرهای کودکانه سر میدادیم تا صدای ریختن آوار بر کودکیشان را فراموش کنند، و یا وقتی عروسک کوچکی را به دستش میدادیم تا صحنه عروسک زیر آوار مانده اش را فراموش کند، غرق دنیای پاکی بودیم که اصلش عشق ورزی بود و فرعش عشق ورزی…

ما جوانانی بودیم که آموختیم چگونه به درد و دل همنوعان گوش دهیم و تسکین دهنده آلامش باشیم.

ما جوانانی بودیم که توشه مان عشق بود و می پنداشتیم باید توشه مان را در میان مردمان داغدیده بگذاریم و بازگردیم، اما آنان؛ عشقی دو چندان بدرقه راهمان کردند و ما چه داشتیم جز قلبمان که هر تکه اش را در چادری به یادگار گذاشتیم.

اما حالا ما جوانانی هستیم با روحی بلند و ایمانی قوی تر از گذشته چرا که خود را، در این خطه آزمودیم و آموختیم.
آری بازمیگردم با کوله باری پر از تجربه های ناب و باز خواهم گشت که اینجا خانه من است.

تیم سحر سازمان جوانان هلال احمر اعزامی از استان قزوین به مناطق آسیب دیده از زلزله کرمانشاه

شما هم نظر خود را ارسال کنید