یادداشت سحر رفیعی‌بندری، معاون امور جوانان استان هرمزگان در روزنامه شهروند/ «سرپل» را باز می‌سازیم

در حالی که از سرمای غروب ١١ آذر ماه سرپل ذهاب به خود می‌لرزیدم و غرق در افکار خویش بودم، ناگهان مینوخانم دستانش را دورم حلقه کرد و با صدای بلند گریست. او را در آغوش فشردم و گفتم مینوخانم من می‌دونم که شما بعد از ما این راه رو ادامه میدی، هر روز عصر همه بانوان این اردوگاه رو دور هم جمع کن و با هم گفت‌وگو کنین تا غمتون کم بشه، دور هم جمع بشین و هر کی هر چی بلده به بقیه یاد بده، به خدا توکل کنین تا تسکین پیدا کنین و….

بعد رفتم سراغ حافظ و بهش گفتم شهردار من انتظار دارم مثل این چند روز که یار و یاور ما بودی با بقیه جوان‌ها اردوگاه‌ رو تمیز نگه دارین و با بچه‌های کوچیک‌تر بازی کنین و مراقبشون باشین و بعد صفحه مارپله و لی‌لی و توپ‌رو بهش سپردم.

ستاره، مانیا، کیارش، محمد و… با چهره‌ای غم‌آلود مشغول خداحافظی از اعضای تیم بودن و می‌پرسیدن ١٨٠٠کیلومتر یعنی کی می‌رسین بندرعباس؟! الان که زیر نور مهتاب در کنار گذر اراک در حال حرکتیم، در ذهنم مرور می‌کنم خاطره‌ها و درس‌آموخته‌های تیم سحر را.

مهربانی بانوهای سرزمینم که وقتی دستانشان را می‌فشردم از خود خجالت کشیدم که چرا به فکرم خطور نکرد تا برایشان وازلین هدیه برم تا مرهمی بر ترک‌های پوست سردشان باشد، چرا به فکرم خطور نکرد که وقتی به‌سختی و مشقت نوبت حمامشان می‌شود، حوله‌ای ندارند تا رطوبت را از تن خویش دور کنند، چرا به ذهنم خطور نکرد که این بانوهای آسیب‌دیده نگران بارداری خویشند در این تنگنای گرفتار و هزاران چیزی که از ذهن من و ما و همه رفته بود.

روزی که با زحمات برادر ارجمندم جناب ویسی کتا‌ب‌های کنکور درخواستی مهدی را به خانواده‌اش سپردم و از آنجا دور شدم، با صدای پدرش که مرا صدا می‌زد ایستادم و تا تلفن را به من سپرد، صدای مهدی را از پشت خط شنیدم که صادقانه از من قدردانی می‌کرد و امید را در صدایش حس می‌کردم و از او خواستم که کتابخانه‌ای را در چادرشان راه‌اندازی کند تا بقیه جوانان پشت‌کنکوری هم از کتاب‌های او استفاده کنند. مجالی نبود تا پیگیری کنم؛ اگر برنامه‌ریزی‌ای صورت بگیرد تا در برخی از مکان‌های مجاور اردوگاه‌ها، کانکس‌هایی تعبیه شود، جوانان پشت‌کنکوری می‌توانند در آنجا خود را برای آزمون آماده کنند و آرامش بیشتری خواهند یافت.

به خود یادآوری می‌کنم تا هیچگاه از خاطرم نرود که همیشه در برابر درخواست‌ها مسئول و پاسخگو باشم تا رنجیده خاطر نشوم وقتی می‌شنوم که بانویی در چادر به همکار گرانقدرم خانم رنجبران که درخواستش را اجابت کرده بود، گفته بود من فکر می‌کردم شما هم مثل بقیه که اسمم را نوشتند و رفتند دیگر بر نمی‌گردی… و کودکانی را به خاطر می‌آورم که با سروده تیم سحر هرمزگان در بازی قطار زندگی فریاد می‌زدند:
ما تو قطار بازیم/سرپل را باز می‌سازیم…
و به امید آن روز

 

سحر رفیعی بندری_ معاون امورجوانان جمعیت هلال احمر استان هرمزگان

یک دیدگاه برای این نوشته ارسال شده است

Comments are closed.