صبح سرد کرمانشاه

صبح دمید اما دیگر آفتابی نبود تا گیسوان طلایی اش را به رخ مهتاب بکشد

ابرها از پی هم آمدند اما دیگر نه توان نفس بود و نه نای باریدن؛ و جسم من سرخورده تر از نسیمی در چنگال طوفان، به عروسکی می نگرد که گوشه ای کز کرده و دستان کوچک صاحبش را جستجو می کند. برق سرما حصار چشمانم را در هم می شکند و اشک را از پوست خشکیده صورتم عبور می دهد. سوز سرما هق هقم را می دزدد و من ماند و مادری که لالایی جگرسوزش زلزله را هم شرمنده می کند.
نمی دانم زمان نمی گذرد یا این خورشید لعنتی نمی خواهد آن چادر خاکستری اش را سر کند و پشت کوههایی که دیگر استوار نبودند قایم شود. می دانم اگر شب برسد برای بار دیگر چشمانم را می بندم و وقتی که باز کنم همه چیز همان می شود که بود.
کوهها استوارند؛ پدرها کار می کنندو فرزندان خالصانه در آغوش مادرهایشان خفته اند….
چهار زانو می نشینم روی آوارهایی که روزی سقفی، پناهی، دیواری بودند و حس شیرین محبت را حس کرده بودند؛ اما الان یک سرمای ابدی، یک سرمای بی انتها….
به این می اندیشم که آیا طلوع دیگری هست؟ توانی برای راه رفتن و اعتمادی برای تکیه به دیوار هست؟ شاید هم ما مانده ایم و شهری که دیگر شهر نبود و باز هم آغوش سرد و بی رحم زمستان!

عکس نوشت: سارینا خسروی دانش آموز دادرسی آموزشگاه دکتر عادلی شهرستان بهبهان به مردم زلزله زده کرمانشاه

شما هم نظر خود را ارسال کنید